یادی از استاد

 

یادش بخیر، همیشه آخر ملاقات می گفتند «ایشا.. عروس بشید، منم دعوت کنید» بنده هم روسریمو می گرفتم جلو صورتم و عشوه آبکی میومدم! مژه  اصلا می گفتند که من هم همین کار انجام بدم! مرد نازنین، مهربون، باسواد، فرهیخته، خانواده دوست، متین،...

چقدر زود دارم پیر میشم!!! از ۲۰ تا ۲۶ (۸۶ تا ۹۲) نفهمیدم چجوری گذشت! در رویا بودم، منتظر و بی شعور بودم یا بی شعور فرض شده بودم! احمق بودم! ..

/ 1 نظر / 15 بازدید
سید علیرضا رئیسی گرگانی

درود فراوان به سرکار خانم مینا فیروزگهر از اولین ست خواندیمتان تا این بازه ولی باور بفرمائید مشمول آن کس که نداند و بداند که نداند شدیم و دستمان در پوست گردو از این همه مطلب و آخرش نفهمیدیم که همه جا دولتها ساکتند و ملتها معترض و ایران برعکس در خصوص فقط فلسطین است یا همه موارد را شامل میشود ؟ شعر خوبی هم سروده بودید خواندیم و لذت بردیم از این همه نثر و یک قطعه شعر احسن به شما