خـــرتر بهـــــتر

میگن همه فتنه ها از بیکاریه

تو مترو کاری جز خوندن کتاب از گوشی، هندزفری تو گوش با ابزارش ور رفتن، کاری نمیشه کرد مگر اینکه پول زیادی کرده باشه از فروشنده ها خرید کنی.

داشتن "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" از پائلو کوئلیو میخوندم. اهل رمان نیستم مخصوصا از نوعی که اسمشون عاشقانه است. اما از کتابهای کوئلیو خوشم میاد یادم میاد یکی از کتابهاشو در عرض 24 ساعت خوندم.

انگار تو تقاطع بین دین، ایمان، عشق، زندگی وایساده و سعی میکنه هر کدومُ همونطور که هستند ببینه. (سعی میکنه) و تنها نویسنده‌ی مرد داستان نویسیه که احساس میکنم خیلی زن‌هارو میشناسه!! شاید یک نویسنده زن انقدر قادر نیست!

چند جمله‌ی بی نظیر ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد :

"حق پناه بردن چیزی‌ست که هر انسان متمدنی می‌تواند درک کند."

"وقتی چشم‌هایش را باز کرد، فکر نکرد: «اینجا باید بهشت باشد» در بهشت هیچ وقت برای روشن کردن اتاق، از لامپ فلورسنت استفاده نمی‌شود"

"وقتی جسدش را پیدا می‌کردند، نتیجه می‌گرفتند که به این دلیل خودش را کشته که مجله‌ای نمی‌دانسته کشور او کجاست."

"... یک روز از اینکه مدام همین چیزها را تکرار می‌کند، خسته می‌شوم و برای این که راضی‌اش کنم، با مردی ازدواج می‌کنم که خودم را مجبور کرده‌ام دوستش داشته باشم. او و من راهی برای با هم دیدن رویاهای آینده پیدا می‌کنیم: خانه‌ای در حومه‌ی شهر، بچه‌ها، آینده بچه‌هامان. سال اول...  سال بعد ...  و از آن بدتر به ندرت با هم حرف می‌زنیم. من خودم را وادار به پذیرفتن این شرایط می‌کنم. و می‌مانم که چه مرگم است، چون شوهرم دیگر به من توجهی نمی‌کند، مرا ندیده می‌گیرد، و جز صحبت درباره‌ی دوستانش کاری نمی‌کند، انگار آن‌ها جهان واقعی‌اش هستند."

"درست دل لحظه‌ای که نزدیک است ازدواج ما از هم بپاشد، حامله می‌شوم. صاحب فرزندی می‌شویم، برای مدتی به هم احساس نزدیکی بیشتری می‌کنیم، و بعد شرایط به همان وضع پیشین خود برمی‌گردد."

"... شروع می‌کنم به چاق شدن. و بعد رژیم می‌گیرم. اما هر روز، هر هفته، مدام از وزن خودم شکست می‌خورم. ... و بعد چند بچه دیگر می‌آورم که در شب‌های زودگذر عشق‌ورزی به وجود آمده‌اند. به همه می‌گویم که بچه‌ها تنها دلیل من برای زندگی‌اند، اما در واقع زندگی من تنها دلیل هستی آن‌هاست."

"همیشه کسی هست که دقیقاً همان چیزی را می‌خواهد که تو می‌خواهی"

در همین حین، خانومی داشت ژاکت نوزادشو تنش میکرد. حواسم به بچه پرت شد و تقریبا تمام اون قسمت قطار هم. زیر لب گفتم "عزیزم" (همون حس بچه دوستی ما خانومها) خانوم میانسالی که روبه رو من نشسته بود گفت: "انقدر همه بچه نمیارن و نوزاد کم شده تا یه بچه میبینیم عین این بچه ندیده‌ها ذوق میکنیم، ... دیگه ازدواج نمیکنن ازدواج هم که میکنن بچه نمیارن... الان مثلا من از ایشون (دستشو رو به من کرد) بخوام عروسم بشه قبول میکنه؟!! دخترا دیگه اهل ازدواج نیستن! نمونه اش الان این دخترم (باز روبه من) قبول میکنه عروس من بشه!!» در این وانفسا مزه پرانی من گل کرد و قشنگ گفتم: «بـــله...» از اون غمزه ها هم اومدم.چشم فضا خیلی فرحبخش شد.خنده

سوار قطار بعدی شدم (یکی دو تا نیست) جوّ کتاب منو گرفته بود فلسفی شدم. دقت کردم چرا عکس روی زمینه گوشیم باید یک همچین عکسی باشه؟!!!

 

میتونست هرکدوم دیگه از این ها باشه

 دنیا تو این روزا

 ترکیب قشنگی از آب و برق و روشنایی و شاید حیات  (شاید یه ربطی هم با انرژی هسته ای داشته باشه!)

 مثل آدمی که تو آتیش خودش میسوزه

 عاشق پوزه‌شم، موهای فرفریشم، چشمهای گردشم، خالهای روی تنشم ...

تو این دنیا هرچی خر تر بهتر    (دور از جون هرکی که میخونه، به یاد شیخ خودمون)

 

 

/ 3 نظر / 28 بازدید
شیخ نهایی

هر کی مخالفه خیلی خره ! [قهقهه] هر کی خرتر بهتر ! شاد باشی

مرتضی

پس به زودی یه شیرینی تپل مپل افتادیم. جیغ دستها هورااااااا[هورا][هورا][هورا]

سلیمی

سلام عجبا!! همین خانمه بیچاره اگه ده بار میومد خونتون خاستگاری آخرش یه بله خشک و خالی بهش تحویل نمیدادیا[چشمک] حالا تو مترو اونم با ناز و غمضه بله گفتی [زبان] به هر حال مبارکه[نیشخند] راستی من هم قبول دارم هر کی خرتر بهتر[گل]