وبگردی و خاطرات

به دو صفحه بر خوردم که نویسنده هاش دختر هستند و مطلب خوبی داشتند. خوشحالم و در اینجا میذارم

شعر قشنگی از وب  "جملاتی به یادماندنی"

http://hk74.persianblog.ir/post/15

دیدار دشوار است..

مثل کشیدن کبریت در باد 

دیدار دشوار است

من که به معجزه عشق ایمان دارم

میکشم؛ آخرین دانه ی کبریتم را در باد

هر چه بادا  باد  !!!!

*********************

مطلب قشنگی از وب  "جاده هموار رویاهای من"  

 http://daydreamx.persianblog.ir/post/24 

منو یاد خودم انداخت.

ادرسی داشتم که خیابون فرعیشو نمیدونستم دقیقا کجاست. تا ستارخانشو رفتم و از مغزه داری پرسیدم "جناب ببخشید بمن گفتن بین خسرو و .. (یادم نیست)، چجوری باید برم؟" 

آقا داشت برام میگفت من هم هندزفری تو گوشم بود و هم با تمرکز داشتم گوش میدادم. به اینجا رسید که :"دیگه همونجا مستقیم برید میرسید به" همینجا فوری گفتم "خسرو"!!! 

بنده خدا واکنشی نشون نداد اما من خودم لبخندی ژکند روی لبانم افتاد و زود تشکر کردم و رفتم. 

*********************

میوه فروش سر خیابون جوون خوبیه و منو میشناسه. بهش میگم "مهندس"! همیشه تلویزیون مغازش روی ifilme . رفتم خرید کنم یهو میگه "چقدر شبیه خانم شیرزاد تو ساختمان پزشکانید!!!"  میخندماااا. اخه قبلا زمانیکه پخش میشد سوتی های بدتر از اون میدادم و بعد اداشو درمیاوردم تابلو نشه!

گفتم "چه شباهتی اخه من دارم!!!" 

گفت "ناراحت شدی؟ من آرزومه بازیگر بودم بهتر از میوه فروشیه"

گفتم "چراا ؟!!! اونام مثل من و شما آدم اند و یک شغلی دارن بنام بازیگری. میوه فروشی خیلی خوبه" 

گفت "اما اونا درجشون بالاتره " 

گفتم "درجه!!! کی این درجه رو داده؟! من و تو، مهندس. از زندگی من و تو قصه میسازن پس تو مهم تری" 

خلاصه کلی از آرزوهاش گفت.. 

/ 1 نظر / 11 بازدید
شیخ نهایی

درود بر فریبای عزیز زیبا بود ، مخصوصاً اون ماجرای کبریت شاد باشی