حرف‌های دخترانه‌ی جوجه اردک زشت

۲۷ سال پیش در چنین روزی ، از یک مادر زیبا یک جوجه اردک زشت به دنیا اومد.

بچگی زیبا پر از زندگی

خونه بچگی من دو تا حیاط داشت که یکیش درخت‌های هلو، آلبالو و انجیر داشت و اون یکی مناسب بود برای آب‌تنی، شیر آب وسطش بود که منو برادرم و دختر و پسرهای عمه‌ام اونجا آب‌تنی میکردیم.

دختر لوس و بچه ننه‌ای بودم. یادمه پدرم الکی مامانمو می‌گرفت، مامانم هم الکی جیغ و داد میزد میگفت : «نازی کمکم کن بابات داره منو دعوا میکنه میزنه»!! منم یک کم فکر میکردم بعد میپریدم رو سر بابام موهاشو میکندم «مامانمو نزن» (پدر و مادری داشتم نابغه! چجوری با احساسات من بازی میکردن! خب میپرسیدن بابارو بیشتر دوست داری یا مامانو منم رک و بی‌رودروایسی جواب میدادم مامانمو!!!)

      

بسیار از خاطره سوزنی که پدرم نشست روش نوشتم. تا همین سن هم تنها دغدغه پدرم نسبت به من سه چیزه : ۱-حواستو جمع کن چیزی‌رو گم نکنی بعد دردسر بکشی ۲-چرا چیزی که برمی‌داری نمیذاری سر جاش؟؟؟ !  ۳-جلو زبونتو بگیر

بعد از دوخت و دوز ، سوزن‌رو گذاشتم کنار و از قضا پدرم دقیقا همون جا نشست... کل خونه و حیاط دنبالم می‌دوید و هرازگاه جاشو به مامانم نشون می‌داد که «ببین دخترت چیکار کرده؟!» (اگه الان این اتفاق می‌افتاد به بابام میگفتم «پدر من اگه انقدر حساسه و کارآیی داره خب مثل جنیفر لوپز بیمه‌اش کن!! اگر هم میخوای برای مامان خودتو لوس کنی هی جاشو نشون میدی الان وقت مناسبی نیست! والااا» اما اونموقع فقط پشت بند رخت میخندیدم. قهقهه

روزی که خاله‌ام دستمو تو حرم حضرت عبدالعظیم رها کرد و گم شدم دوست دارم. صدای آقایی که میپرسید یادمه. اسمت چیه؟ «مینا» فامیلیت چیه؟ «نازنین» پشت بلندگو گفت «دختری به نام مینا نازنین گم شده..» یادمه نترسیده بودم. تنها دختر لوس و بچه ننه‌ای بودم که وابسته نبودم. یادم نمیاد هیچ‌وقت پشت ویترین مغازه برای اینکه برام چیزی بخرن گریه کنم. هیچ‌وقت برای خوراکی گریه نمی‌کردم.

همیشه تو سفر پدرم برام میخوند «یه دختر دارم شاه نداره از خوشگلی تا نداره به کس کسونش نمیدم به همه کسونش نمیدم...» (اما الان یه چیز دیگه میخونه..!خجالت) اون زمان قرص مسافرت یا نبود یا چون بچه بودم به من نمیدادند. هر چند کیلومتری مجبور میشد بزنه کنار و من هم گلاب به روتون .... خداروشکر الان قرص مسافرت به داد هم‌سفرهام میرسه و بنده کل سفر در حالت چرت نیمه هوشیارم. (نیمه هوشیار چون دوست ندارم بخوابم به زور خودمو بیدار نگه میدارم!)

تابستونها شستن حیاط با من بود روفرشی مینداختیم و تو حیاط شام میخوردیم و میخوابیدیم (صفایی داشت) 

گاهی مامانم بهم میگفت «میخوای برات یدونه آبجی بیارم؟» جیغ میزدم گریه میکردم که آبجی نمیخوام. الان پشیمونم.

دبستان

روزی که با مامانم برای ثبت نام دبستان رفتیم، مسیر یاد گرفتم و روز اول مدرسه تنهایی بدون مامانم رفتم مدرسه در حالی که همه بچه ها با مامانشون اومده بودند. کلاس اول دبستان که کلمات رو درست تلفظ نمیکردم و به همون شکل هم مینوشتم. بنده خدا معلمم (خانم اربابی عزیزم) همیشه مامانمو صدا میکرد میگفت «ببرش گفتار درمانی» مامانم میگفت «بچه است اینجوریه خوب میشه»! تا پایان سال چی کشید خدا عالمه نمیدونست دیکته بهم چند نمره بده!! حالا خوب شدم جوری که دیگه یکی باید زبونمو جمع کنهخنده

دقیقا بیست سال پیش- جشن اول دبستان

تغییرات نسبت به امروز :

قد = ۱۰ میلی متر افزایش                وزن = ۲ کیلوگرم افزایش

مو = ۵۰ درصد کاهش                     فسفر مغز = ۱ درصد رشد

بقیشو نمیگم آبروم میره قهقههقهقههچشمک

معلم دوم دبستان (خانم حسنی خدا رحمتش کنه) همیشه اول که میومد به‌به میزد. من تا دوم دبیرستان شاگرد زرنگ و بانمک کلاس بودم و شیطنتهام هم برای معلم‌ها آزاردهنده نبود اما یه روز نمیدونم چه آتیشی سوزونده بودم که عصبانی شد و گفت «فیرو.. آخر کلاس میندازمت تو سیاه چال» مدرسه تموم شد و دیدم دوستم نیست تنهایی سرخوش برگشتم خونه. سر کوچه دیدم دوستم جلو در خونمونه و داره هراسون با مامانم حرف میزنه. ترسیده بود بندازنم سیاه چال، داشت به مامانم میگفت که بیاد مدرسه!!!! (چقدر ساده بود)

اوایل دبستان یه روز موقع برگشت، کوچه پشت خونمون از بین پسرهایی که از مدرسه برمی‌گشتن و از ما بزرگ تر بودن یکی بهم گفت «چقدر تو زشتی!!» چون لوس و تخس بودم بدون توجه گذشتم سریع رسیدم خونه و از پنجره آشپزخونه روبه حیاط به مامانم گفتم «من زشتم؟؟! پسره بهم گفت من زشتم» گریه میکردم و میگفتم. مامانم گفت «خودش زشته نازنین من خیلی هم خوشگله» اصلا نفهمیدم کی بود؟ و قصد و غرضش چی بود اما اون زمان پسرها حتی میخواستن تیکه به دخترها بگن و توجهشو به خودشون جلب کنن اینجوری حرف میزدن برخلاف الان که باید از تیکه‌های دخترها ترسید و پسرها هم بی‌شرم شدند!

دوران دبستان تا راهنمایی فقط یک دوست صمیمی داشتم به اسم رویا اسلامی. خیلی دلم براش تنگ شده. انقدر لوس و خودشیفته بودم که نیازی نمیدیدم با همه بچه ها دوست بشم. بقول یکی از هم‌کلاسی‌هام که چند وقت پیش دیدمش گفت «دوست شدن با تو خیلی سخت بود» تا اینکه اتفاقات زندگی باعث شد دیگه لوس و خودشیفته نباشم یا از شدتش کم کرد.

معلم کلاس چهارم (خانم خاتونی) همیشه عینکشو بین دوتا انگشتش میگرفت و بین میزها راه میرفت. خیلی دوستش داشتم و دوست داشتم مثل اون عینکی بشم و بین دوتا انگشتم بگیرم. حالا که عینکی شدم میگم کاش آرزوی چیز دیگه‌ای میکردم!

دوران راهنمایی

مدرسه نمونه دولتی میرفتم و چادر اجباری بود. بدون چادر حتی خجالت میکشیدم بیرون برم. از چالش های من گم کردن وسایلم بود. همیشه یا جامدادیمو یا مدادم یا ... گم میکردم. انقدر حواس‌پرت بودم (و هستم) که یک بار دوران مدرسه کیفمو مدرسه جا گذاشتم و بدون اینکه متوجه بشم تا خونه رفتم!!! یه روز یادم رفت چادر سرم کنم، با دختر خالم هم‌مدرسه‌ای بودم، دو تا سه برابر من بود و خیلی راحت زیر چادرش جا میشدم، زیر چادرش قایم شدم و رفتم مدرسه.

دوران شیرین دبیرستان

از چادر مدرسه راهنمایی رسیدم به اینکه موهامو با بابیلیس‌های اون زمان میبستم بعد باز میکردم و چند ساعت تل میزدم تا موهام صاف بشه که بیرون مقنعه درست بایسته! نصف زمان زنگ تفریح جلوی آینه بودم و موهامو درست میکردم. ناظمی داشتیم استثناً خیلی ماه بود همیشه از اون ور حیاط داد میزد «فیر... آخر از دست تو اون آینه‌رو میشکونم»!!! اما تا آخر مدرسه آینه بود. دوستم دست مینداخت میگفت «خب موهاتو به مقنعه کوک بزن دیگه تکون نخوره، انقدر اذیت نشی»

اهل بیرون رفتن به جز برای مدرسه نبودم و اگر هم می‌رفتم برای خرید لوازم تحریر یا خرید وسایلم بود که اون هم مثل کارمندها کارت میزدم. نه اینکه مامانم مجبور کنه یا بابام خوشبختانه یا متاسفانه هرگز در قید و بند نرو و نکن نبودم. نمیدونم چرا همیشه عادت داشتم موقع بیرون رفتن بگم برای چی میرم و کی برمی‌گردم. برای همین اگه دقیقه‌ای دیر میکردم مامانم جلوی در بود.

از حرف‌هایی که اون زمان پسرها میگفتن این دوتا ذهنم مونده که جالب‌اند برام -خاله‌ریزه قاشقت کو؟ (اگه الان بود جواب میدادم «اواا نیاوردم؟! باز جا گذاشتم!!»)  -دوست پسر با کیفیت CD نمیخواید؟ (باز اگه الان بود میگفتم «نه با همون کاست میسازم») ۱۰-۱۲ سال پیش تازه CD اومده بود. اما باز بدون توجه رد میشدم وقتی مطمئن میشدم که نمیبینن به جمله‌هاشون میخندیدم.

شیطنت خاصی نداشتم یا فقط در حد نگاه بود که رد و بدل می‌شد، بیشتر نگهبان شیطنت‌های دوست‌هام بودم که معاون و ناظم نبینن.

پیش‌دانشگاهی بودم در مسیرم یکی از پسرهای محلمون صدام زد بهم یه نامه داد. انقدر بداخلاق بودم و موقع راه رفتن فقط راه جلورو میدیدم، به اطراف نگاه نمیکردم این تنها کاری بود که میتونست انجام بده. فرداش رفتم مدرسه نامه‌رو بردم و تازه باز کردم و خوندم. با دوست‌هام نشستیم خوندیم و میخندیدیم، بعد هم پاره‌اش کردم انداختم دور. (الان فکر میکنم چقدر بی‌شعور بودم هرچند دوست‌هام نمیشناختنش اما باز هم خوب نبود اون‌هام بخونن) انقدر نسبت به این مسایل بی‌تفاوت بودم که شاید دلیل اینکه بعدش دیگه از بنده خدا خبری نشد بخاطر همین بی‌تفاوتیم بود!

 .

.

اولین باری که میخواستم از پدرم اجازه بگیرم مجردی با دوستم (چندین سال بزرگ‌تر از خودم) برم مسافرت با ترفند گفتم. نزدیک عید ۸۹ بود در حین صحبت با دوستم بدون مقدمه تصمیم گرفتیم عید بریم مسافرت. من هم حتی لحظه‌ای شک نکردم و حتی گرفتن بلیط قطار و کارهای سفر با من شد. تا اینجا پیش رفتم که بلیط برای جنوب پر شده بود و قرار شد اصفهان بریم. شب به پدرم گفتم : «بابا میخوام یجایی برم که اگه بگی نرو، نمیرم اما خیلی دلم میخواد برم ناراحت میشم» گفت «کجا؟» گفتم «با دوستم میخوام برم اصفهان» فوری گفت: «برو». چرب‌زبونی دختر اینجوری کارهارو درست میکنه.مژه هرچند اگر پدر من ذره‌ای در خطا رفتن من شک داشت هرگز موافقت نمی‌کرد. انقدر اطمینان دارند که من اسمشو میذارم بی‌تفاوتی، گاهی شاکی میشم!

/ 3 نظر / 57 بازدید
شیخ نهایی

[گل] درود بانو خیلی زیبا بود ، یعنی خاطرات بی طرفانه رو همیشه دوست دارم . شاد باشی

مرتضی

همه ما با خوندن این مطلب زیبا یاد دوران تحصیل خودمون می افتیم بی شک.ممنون بابت این پست زیبا.[لبخند][گل]

سلیمی

چه خاطرات با مزه و جالبی [لبخند] خیلی باحال هستین و خیلی هم باحال مینویسین[تایید] اینقد جالب و بامزه هستن که من دلم میخواد صبح تا شب از خاطراتتون بخونم. اصلا یه کاری کنین من پیشنهاد می کنم خاطراتتونو جمع کنین و یه کتاب چاپ کنین من خودم قول میدم اولین سرمایه گذاری باشم که رو کتابتون سرمایه گذاری می کنه[نیشخند]