شنگول-۱-۲-۳-..

چرا دوباره مینویسم ؟ (اگر حوصله کردید خوب بخونید شاید شما هم قه قه زدید)

یکی از رفقام به من میگه «سوژه سرخود» میگه بنده به تنهایی یه سوژه ی سیارم با قابلیت یک فیلم سینمایی یا حتی سریالی. قصد دارم از این پس از سوژه هام بنویسم.

امشب در راه برگشت، حدود ساعت ۷ و نیم شب ، وسط حیاط ایستگاه مترو کسیُ دیدم که میدونستم دوستم بوده و در گذشته خیلی بهش نزدیک بودم. با اشتیاق گفتم سلاااام.  نشنید و رد شد این بار بلندتر گفتم. برگشت و...

دو تا خانوم وقتی بعد از مدت ها همدیگه رو میبینند :

۱- ابروهاشونو میندازن بالا

۲- تا جایی که میتونن لبخند میزنن

۳- همدیگه ‌رو بغل میکنن

۴- دیده بوسی میکنن

۵- با ناز میگن : چطوری؟ چقدر خوشحالم میبینمت!...

۶- از هم میپرسن : خُب، ازدواج کردی؟!

...

ادامه ماجرای من :

همدیگه‌رو در آغوش گرفتیم و کلی ذوق‌زده شدیم...

بعد من از اون خنده‌های از ته دل کردم و گفتم : «خوبی! یه چیز بگم، من میدونم با هم دوست بودیم. من خیلی دوستت داشتم و دوست خوبی برام بودی اما شرمنده یادم نمیاد کجا ما با هم دوست بودیم؟؟!!» 

- نگاه عاقل اندر سفیه در من کرد. واقعا یادت نمیاد؟!!! منو بگو هروقت میرم شابدالعَظیم یادت میکنم!!

هم‌چنان قه قه میزدم. «به جان خودم یادم نمیاد. بخدا شرمنده. فکر کنم یجای آموزشی ما با هم دوست بودیم درسته؟»

- «من حتی اسمت یادمه میناااا»!!!

هم‌چنان قه قه میزدم. «منم یادمه. وایساااا الان میگم... سحر، نبودی! عاطفه هم، نبودی! مریم، نه!!...»

- ...

«آهان، یک کم دیگه صبر میکردی خودم میگفتم. کجا با هم دوست بودیم؟ یادمه آموزشی بود»

- دوباره نگام کرد. منو بگو که هر چند وقت یه بار یادت میکردم!

«یه جای آموزشی بود. آموزشگاه ب.. ؟  نه!  کجابود؟ به خدا مشغله‌ام زیاده تقصیر من نیست!!»

- پیش دانشگاهی

«اِا .  مسیر رفت و برگشت به خونه هم با هم می‌رفتیم؟»

- بله!!!

« پس مرضیه چی!! حالا چکار میکنی؟»

- الان یادت اومد! مثل اینکه من خیلی خنگم که تو رو یادم بود!

«حالا چرا فحش میدی!! ۸ سال زیاده خُب. خوبه خودم اول شناختمت، سلام کردم. تو این مدت چکار کردی؟»

- درس خوندم الان هم جایی کار میکنم. خبرنگارم. تو چی؟

«ااِ راستی بالاخره شغلتون جز مشاغل سخت شد؟!!!! من برخلاف تو اول کار کردم حالا درس میخونم. هنوز بین علم بهتر است یا ثروت لنگ در هوا موندم»

- چیکار؟

« کار آبرومند. طی میکشم، ظرف میشورم، جارو میزنم، شیشه پاک میکنم، یه وقتایی هم ترفیع میگیرم چایی میریزم.»!!!خنده

- دیگه چه خبر؟ چقدر عوض شدی!!  ازدواج کردی؟

« نه بابا اگه ازدواج کرده بودم که این موقع اینجا چیکار میکردم! داشتم آشپزی میکردم که شب یکی خسته و کوفته بیاد پاشو بندازه رو پاش، میل کنه، بعد هم غر بزنه.نه اینکه خودم شب، خسته و کوفته برسم اما کسی نباشه بهم غذا بده! بعد هم برای خودم غر بزنم!»

- خب گفتم حتما قلدری کردی!

« تو چی؟»

- نه بابااا ...  ( از نوشتنش معذورم)

« چخوب، خوشحالم ازدواج نکردی. حالم بد شد از اینکه بعد از مدت‌ها دوست‌های قدیمیُ ببینم، بگن ازدواج کردن، تازه بچه هم دارن! کم کم داشتم مطمئن میشدم اینکه میگن سن ازدواج رفته بالا یقینا جامعه آماریشون من بودم (حداقل به نمایندگی از شهرم)!»

مثل آخر همه این برخوردها شماره همدیگه‌رو گرفتیم.

سوار مترو شدم. از اینکه بعد از مدت‌ها یه دوست ِ قدیمی ِ ماهُ پیدا کردم خیلی خوشحال بودم.

تو مترو خانومی دیدم که داشت کتاب «اعتقاد یک دلقک» رو میخوند. (چه عجیب. مگه به جز زمان امتحانهای دانشگاه و به جز جزوه استاد، وقت دیگه هم تو مترو کتاب میخونن!!تعجب) نتونستم ببینم نویسنده اش کیه. اما فکر کردم من هم کتابی در مورد خودم با این نام بنویسم بد نیست!خنده

رسیدم به انتهای مسیر. از مترو پیاده شدم. وقتی ساعت از ۹ شب میگذره، دیگه به این راحتی نمیشه سوار اتوبوس شد. تحت شرایط خاصی این اتفاق میفته. باید تور بندازی، محکم بگیری تا اتوبوس وایسه و سوار شی. یه آقایی هست که همیشه همین ساعت منتظره اتوبوسه و من اسمشو گذاشتم «دوست ِ اتوبوسی ِ من». ایشون تور میندازه و بنده و بقیه سوار میشیم.

یه بار دوست ِ اتوبوسیمو گم کردم، یعنی چشم ازش برداشتم و از اتوبوس جا موندم. نیم ساعت یه لنگه پا وایسادم تا اتوبوس بعدی بیاد و سوار شم.

امشب بهشون گفتم که این اتفاق افتاد. ایشون هم گفت که من به راننده گفتم چند لحظه صبر کنه اما رفت!

اما در این ساعت این بهترین گزینه است حتی با وجود این سختی‌ها. این ساعت سوار ماشین‌هایی که معلوم نیست دنبال مسافرن یا نه ...، کار عقلانی نیست. جالبه که وقتی یکیشون بوق میزنه و سوار نمیشی اما باز هم پشت سریش برات بوق میزنه!! به قول مادربزرگم : «ماشین که قربون ِ ماشین نمیره!» اگه میخواستم سوار شم که سوار قبلی میشدم!!

پی نوشت : سعی کردم دقیقا مکالمات امروزمو بنویسم بنابراین هیچ قصدی پشت هیچ کدوم از جملاتم نیست. اعتقاد کامل دارم که طی کشیدن، چایی ریختن و ... شغل ِ آبرومندیه که شایسته هرکسی نیست. (ولی بنده بعضی وقتها واقعا تمام ِ این کارهارو در سرکارم انجام میدملبخند به راستی کار کردن عار نیست، بهتر از اینه که در محیط کثیف کار کنم)

/ 4 نظر / 6 بازدید
شیخ نهایی

درود بر بانوی عزیز خوشحالیم که باز نوشتجات شما را میخوانیم . شاد باشی [قهقهه]

پیرامید

بابا حافظه! [چشمک] من هم گاهی به این نتیجه می رسم که حافظه ام شباهت زیادی به هویج داره!

سلیمی

[چشمک]سلام سلام بازم سلام من اومدم[نیشخند] در اینکه یه فیلم سینمایی یا سریالی شک نکن [نیشخند] کلا خیلی باحالی و اتفاقات جالبی برات میوفته و از اون باحالتر اینکه همه این اتفاقاتو خیلی شیرین و جذاب مینویسی یا لااقل برا من جالب و دوست داشتنیه[تایید] تو چقد باحالی چقد راحت میگی خوشحال شدم که دوستم ازدواج نکرده[خنده] از شوخ طبیعیه همراه با صداقتی که تویه نوشته هات داری خیلی خوشم میاد[چشمک] راستی در مورد شغل هم معتقدم هر کی هر شغلی داشته باشه مهم نیست مسئله اصلی اینه که آدم پاک باشه این شمائید که برای ما با ارزشید نه شغل و تحصیلاتتون[گل]

سعید علیجانی

فقط این این عبارت ٰ«خوبی! یه چیز بگم، من میدونم با هم دوست بودیم. من خیلی دوستت داشتم و دوست خوبی برام بودی اما شرمنده یادم نمیاد کجا ما با هم دوست بودیم؟؟!!»