..

یادتون باشه هر زمان خواستید گلگی کنید دقت کنید که در نهایت به خودتون برنگرده.

اتفاقات این هفته

روبه‌روی پارک شهر با پسرعمه‌ام قرار گذاشتم (کارمند شهرداری مرکز) تا بعد از سرکارش با هم بریم منزلشون تا من نگاهی به کامپیوترش بندازم. از خیلی چیزها صحبت شد اما طبق عادت همیشگی ایشون با سرکارگذاشتن بنده سرگرم شدند. نوبت نصیحت من شد..

واقعا به فکر باش، داری پیر میشیا !! دیگه کسی نمیگیردتا!! زودتر یکاری کن؟!!

- خب چیکار کنم؟!!

بالاخره باید با یکی ازدواج کنی

..

..

در طول مسیر آقا پسری ایستاده بود، انگار منتظر ماشین بود. (جای برادری هم خوش‌تیپ بود)

همین که داشتیم از کنارش رد میشدیم بلند گفتم :

- آقا با من ازدواج میکنی؟

شیشه بالا بود. صدای من هم اونقدری بلند نبود. یا شاید پسر حواسش نبود، نشنید.

دیوونه ی خر اینجوری که نه !!

- پس چجوری؟ که خیالت راحت شه

اول باید آشنا بشی، چند جلسه بیرون برید..

- خب منم میخواستم آشنا بشم دیگه !  نذاشتی

اینجوری درست نیست، دختر

- اگه قراره آخرش درست نباشه بهتره از اولش درست نباشه، حداقل از ابتدا تکلیفت معلومه

اما وقتی آشنایی درست باشه کم کم علاقمند میشید بعد ازدواج میکنید

- دوران "من دوسِت دارم، تو دوستم داری، ازدواج کنیم" تموم شده. الان دورانیه که باید ی تکیه گاه محکم داشته باشی برای پیری و تنهاییت و چند تا بچه برای پیری و کوریت. تو کسیو میشناسی بخواد با منی که این فکر ُ میگم و پنهون نمیکنم آشنا بشه؟ همه دنبال دروغن، دنبال اینکه بهم نگاه کنند لبخند بزنن، بگن دوسِت دارم. ولی تو ضمیرشون دنبال کسی برای پیری و تنهاییشونن که بچه دار بشن، بشه عصای دستشون. من نمیتونم دروغ بگم، هرچند شما مردها ارزش صداقت ُ ندارید اما من هنوز به اونجا نرسیدم.

هی ! منم مردما ! دختره ، انگار نه انگار داره با من حرف میزنه

- مگه دروغ میگم! اصلا شما یک نفر جز استثناءها. خوبه؟

..

به قصد تلافی ازش خواستم داریوش بذاره. فول آلبوم داشت و گذاشت. بعد گفتم «حالا حالم خوبه ابی بذار، خانوم گل آی خانوم گل ُ میخوام». ی سی دی داشت اما خراب بود. هرچی گشت نداشت. گفت «حالا نمیشه چیز دیگه بخوای» گفتم «اصلا داریوش با ابی میچسبه، ابی با داریوش» فقط یدونه پیدا کرد که چند تا ترک ابی داشت که اولین آهنگش این بود

اگرچه جای دل     دریای خون در سینه دارم ...

از خیر تلافی گذشتم.

رسیدیم به خونه. خانومش کلی برای شام زحمت کشیده بود. درد کامپیوترش بی درمون بود.

پسرعمه مهردادم که خیلی با هم رفیق‌اند اومد جلوی درشون. خیلی از دیدنش ذوق‌زده شدم. با دخترش بود که عشق ِ منه. بزرگ شده بود ماشاا..

کارشون تموم شد . موقع خداحافظی به پ ع مهرداد گفتم :

- یادتون باشه عید نیومدید خونمون.

تو رو بعداً کارِت دارم، ما نیومدیم؟! قبل از اینکه بریم مسافرت اومدیم! تو یک کتک پیش من داری

یجوری تهدید کرد تمام تنم لرزید. یادم اومد که اونا اومده بودن من همراه بابام اینا بازدید نرفتم. به تپ و تپ افتادم

- اوا من نیومدم. اوا عذر میخوام. جوونی کردم نادونی کردم. مرا عفو کنید.

تا فردای اون روز درگیر کامپیوتر بودم. اما مریضی صعب العلاج داشت و فقط وقتمو گرفت.

پی نوشت : شاید بعضی از گفته هام مخالف حیای دخترونه باشه اما دنیای امروز حیای احمقانه نمی‌طلبه. در مقابل واقعیت نباید حیا داشت. جایی که باید حیا کرد جای دیگه است که امروز رعایت نمیشه.

/ 1 نظر / 9 بازدید
سلیمی

سلام چقد باحال مینویسی[لبخند] ببین چه بی حیا چه با حیا خلاصه هرجوری که بنویسی من نوشته هاتو دوست دارم و خوشم میاد همونطور که قبلا گفتم تویه نوشته هات صداقت قابل تحسینی همراه با طنز داری[نیشخند][زبان] البته از روی نوشته های کسی نمیشه به شخصیت شناسیش پرداخت و عادت هم ندارم اینکارو بکنم ولی فک می کنم از اون ادمایی هستی که کاملا ظاهر و باطنت یکیه و تعارف هم نداری باکسی[چشمک] البته خیلی هم شیطون بلا تشریف دارید که بنده شخصا از همین الان به شوهره آیندتون تسلیت میگم و اظهار همدردی می کنم[قهقهه][زبان] راستی آی چه حالی میداد اگه پسره صداتو میشنید و تا دم در خونه پسرعمه جان میومد دنبالت و سیریش میشد که حتما باید با من ازدواج کنی[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]