دلم گرفته، هوای ساز به سرم زده عجیب! قشنگترین لحظهی زندگی لحظهایه که قطعهای زیبارو انقدر لطیف و گوشنواز بنوازی که خودت بیشتر از شنونده لذت ببری.
زیباست... با هر حسی به ساز ضربه بزنیم همون صداییرو منعکس میکنه که حاصل ِ نواختن ِ ماست. هیچ انسان، هنر، موجودی با این صداقت و روراستی وجود نداره! و دلم لک زده برایش...
تو اینترنت دنبال ِ نتایج ساز گشتم :
ساقیا امشب صدای ساز تو با ساز من همساز نیست
یا که من بسیار مستم ...
یا که سازت ساز نیست..

شعر ِ زیبایی از وب ِ http://mahoor-93.blogfa.com
ساز ناکوک ِ من ...
اگر میتوانی با ساز ناکوک من قطعه ای بنواز...
میدانی که من چه قدر رنگ آمیزی با مداد شمعی را دوست دارم؟
قهوه ی تیره تر شده ی لیوان سفالی را بنگر،او که مانند آینه
نیست...!!!
ساز نا کوک مرا به من نده!!!
مگر نمیدانی که من خاموشم ؟ مگر نمیدانی که سکوت را به تو
هدیه کرده ام؟
واژه هایم را برایت کوک نمیتوانم کرد...فهمیدنی دشوار است....
ساز ناکوک مرا به ماه بده...
من به دیدن روی نقاشی شده ی ماه با مداد شمعی،من به دیدن بال پروانه درون تاریکی قهوه عادت دارم...
ساز ناکوک مرا ماه هم نمیتواند کوک تر کند...ماه فقط آرشه میکشد و پروانه روی مداد شمعی میرقصد...
و تو...و تو میخندی اما نمیدانی که من سکوت را به تو هدیه کرده ام....
ساز ناکوک مرا به آتش نکشان...مداد شمعی خاکستری ندارد...نگذار ساز ناکوک من خاکستر گر گرفته شود...
مگر نمیدانی که من چه قدر نقاشی با مداد شمعی را دوست دارم؟
ساز ناکوک مرا به من نده....ساز ناکوک مرا به من نده...
شاید

گاهی باید خود را برداشت و رفت .....
